
نوشته شده توسط : علیرضا نساروند
حضرت موسی(ع) پیامبری اولوالعزمحضرت موسی(ع) معروف به "کلیم الله" در قرن 15پیش از میلاد مسیح زندگی می کرده است. وی پیامبری اولوا العزم و رهبر "یهود" است. "بنی اسرائیل" را از اسارت مصریان به در آورد. "تورات" در کوه "طور" به وی نازل شد. "عِمرام" نام پدر حضرت موسی(ع) است، که به صورت "عمران" در آمده است. مادر موسی(ع) "یوکابد" است. نام حضرت موسی(ع) 136بار در قرآن مجید ذکر و در20سوره از او سخن گفته شده است.
خواب فرعونفرعون خواب دید، طفلی در بنی اسرائیل به دنیا آمد، حکومت او را نابود ساخت. دستور داد؛ همهی فرزندان پسر بنی اسرائیل را هنگام تولد بکشند. مادر موسی، او را از ترس در صندوقی نهاد و در رود نیل انداخت. آسیه همسر فرعون، طفل را دید. از آب گرفت. موسی هیچ پستانی را به دهان نمیگرفت. مریم خواهر موسی، مادرش را به عنوان دایه به فرعون معرفی کرد. موسی داخل کاخ فرعون، در دامن مادرش پرورش یافت.
پیامبری حضرت موسی(ع)حضرت موسی(ع) هنگام دفاع از فردی بنی اسرائیلی، یک فرعونی را، به ضرب مشت کشت. او از مصر گریخت. در مدین به خانه حضرت شعیب(ع) راه یافت. با دختر شعیب(ع) ازدواج کرد. حضرت موسی(ع) به جای مِهر دختر شعیب "صفورا" 10سال در خانه آنان خدمت کرد. حضرت موسی(ع) پس از پایان 10سال، با همسرش عازم مصر شد. شبی تاریک و سرد، راه را گم کرد. با دیدن نوری الهی در طور، به رسالت مبعوث شد. در آن جا مامور دعوت فرعون، به خداپرستی شد. او از خداوند خواست تا هارون(ع) برادر سخنورش را به دستیاریش بگمارد. خداوند پذیرفت. حضرت موسی(ع) با معجزات زیادی فرعون را به خدا پرستی فرا خواند. از جمله؛ عصایش را به صورت اژدها در آورد، از دستش نوری هم چون خورشید تاباند و ... . همه معجزات حضرت موسی(ع) را فرعون جادو خواند. جادوگران مصر را به مقابله با حضرت موسی(ع) دعوت کرد. ساحران شکست خوردند. آنان به خدای حضرت موسی(ع) ایمان آوردند.
فرعونی ها در عذاب الهیبنی اسرائیل به حضرت موسی(ع) ایمان آورد. از هجرت آن ها به شام فرعون جلوگیری کرد. فرعونی ها دچار عذاب های گوناگونی شدند. سر انجام حضرت موسی(ع) بنی اسرائیل را نجات داد و فرعونیان که در تعقیب ایشان بودند در بحر احمر، دریای نیل غرق شدند.
وفات حضرت موسی(ع)حضرت موسی(ع) در 126سالگی، 21رمضان در گذشت و در کوه " نبو" به خاک سپرده شد.
منابع:1. سوره طه، 2. سوره قصص، 3. تفسیر نمونه، ج 16، 4. اعلام قرآن خزائلی ص 616، 5. تاریخ انبیاء، رسولی محلاتی ج 2 ص 39، 6. دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، ج 2 ص 2180.
:: موضوعات مرتبط: داستان پیامبران الهی , , :: برچسبها: حضرت موسی(ع) پیامبری اولوالعزم , :: بازدید از این مطلب : 796 نوشته شده توسط : علیرضا نساروند
ادریس کیست؟
بنابر نقل بسیاری از مفسران،ادریس جد پدری نوح است.نام او در تورات «اخنوخ» و در «عربی» ادریس می باشد و برخی آن را از ماده درس میدانند؛زیرا ادریس کسی بود که با قلم خط نوشت و نویسندگی کرد.او افزون بر مقام نبوت،به علم نجوم و حساب و هیئت احاطه داشت و نخستین کسی بود که طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت.نامش،دو بار در قرآن،آن هم با اشارههای کوتاه آمده است:(در سوره مریم ایات ۵۸ و ۵۷ و ۵۶ و در سوره انبیاء ایه ۸۶ و ۸۵ آمده است) ادریس در قرآنسوره مریم ایات ۵۸ و ۵۷ و ۵۶ و اذکر فی الکتاب ادریس انه کان صدیقا نبیا؛در کتاب آسمانیت (قرآن) از ادریس یاد کن که او صدیق و پیامبر بود. صدیق به معنی شخص بسیار راستگو و تصدیق کننده ایات خداوند و تسلیم در برابر حق و حقیقت است. و رفعناه مکانا علیا ؛ ما او را به مقام بلندی رساندیم. اولئک الذین انعم الله علیهم من النبیین؛ آنها پیامبرانی بودند که خداوند آنان را مشمول نعمت خود قرار داد. من ذریه آدم و ممن حملنا مع نوح و من ذریه ابراهیم و اسرائیل؛که بعضی از فرزندان آدم بودند و بعضی از فرزندان کسانی که با نوح در کشتی سوار کردیم و بعضی از دودمان ابراهیم و اسرائیل.(تفسیر نمونه و قرآن ج۱۳ از ص۹۷ تا ص ۱۰۰ و از ص ۴۸۲ و ص۴۸۳) همه پیامبران از فرزندان آدم بودند،ولی با توجه به نزدیکی آنها به یکی از پیامبران بزرگ،از آنها به عنوان ذریه ابراهیم و اسرائیل یاد شده است،به این ترتیب،منظور از فرزندان آدم در این ایه،حضرت ادریس است که بنابر مشهور،جد نوح پیامبر(ص) بود و منظور از فرزندان کسانی که با نوح بر کشتی سوار شدند،حضرت ابراهیم(ع) است؛ز یرا ابراهیم از فرزندان سام (فرزند نوح) بوده و منظور از فرزندان ابراهیم، اسحاق و اسماعیل و یعقوب است و منظور از فرزندان اسرائیل،موسی و هارون و زکریا و یحیی و عیسی میباشد. و ممن هدینا و اجتبینا اذا تتلی علیهم ایات الرحمن خروا سجدا و بکیا؛در میان کسانی که هدایت کردیم و برگزیدیم،افرادی هستند که وقتی ایات خداوند رحمان برآنها خوانده شود،به خاک می افتند و سجده می کنند و سیلاب اشکشان سرازیر میشود. سوره انبیاء ایات ۸۶ و ۸۵ و اسماعیل و ادریس و ذاالکفل کل من الصابرین؛اسماعیل و ادریس و ذوالکفل که همه آنها از صابران و شکیبایان بودند و هر یک از این پیامبران،در طول عمر خود، در برابر دشمنان و یا مشکلات طاقت فرسای زندگی شکیبایی و پایداری نشان دادند و هرگز در برابر گرفتاریها زانو نزدند و هر یک الگویی از پایمردی بودند. سپس قرآن،بزرگترین بخشش الهی را،در برابر،شکیبایی و پایداریشان چنین بیان میکند:ما آنها را در رحمت خود داخل کردیم؛چرا که از صالحان بودند. و ادخلناهم فی رحمتنا انهم من الصالحین جالب اینکه نمیگوید ما رحمت خود را به آنها بخشیدیم،بلکه میگوید:آنها را در رحمت خود داخل کردیم.گویی با تمام جسم و جانشان در رحمت الهی غرق شدند.(تفسیر نمونه ج۱۳)
:: موضوعات مرتبط: داستان پیامبران الهی , , :: برچسبها: ادریس کیست؟ , :: بازدید از این مطلب : 1109 نوشته شده توسط : علیرضا نساروند
حضرت یونس(علیهالسلام)
ای خدا ای خالق لیل و نهار ای که آلاء تو باشد بیشمار از تو میخواهم مدد ای مهربان تا بر گویم ز یونس چند داستان نام او ذو الفنون و فرزن متی بود پیغمبر به شهر نینوا چون که شد سی سال از عمرش تمام گشت مبعوث رسالت بر انام نام مبارک حضرت یونس(علیهالسلام) چهار بار در قرآن مجید ذکر شده است،[۱] به علاوه در چند آیه دیگر، درباره اوصاف و سرگذشت وی بدون ذکر نامش سخن به میان آمده،[۲] و یک سوره قرآن (سوره دهم) به نام اوست. حضرت یونس(علیهالسلام) یکی از پیامبران بنی اسرائیل است،[۳] که چهار هزار و هفتصد و بیست و هشت سال بعد از هبوط آدم(علیهالسلام) متولد شد. نام پدرش «متی» از عالمان و زاهدان وارسته و شاکر بود، به همین جهت خداوند به حضرت داوود (علیهالسلام) وحی کرد که همسایه تو در بهشت، متی پدر یونس(علیهالسلام) است[۴] و نام مادرش «تنجیس» بود.[۵] وی از ناحیه پدر از نوادههای حضرت هود(علیهالسلام) و از ناحیه مادر از بنی اسرائیل بود.[۶] به خاطر اینکه در شکم ماهی قرار گرفت با لقب «ذوالنون و صاحب الحوت» از او یاد شده. [۷] ابن بابویه گفته است: یونس(علیهالسلام) را برای آن یونس (علیهالسلام) گفتهاند، که چون بر قومش غضب کرد و از میان ایشان بیرون رفت، به پروردگار خود انس گرفت، و چون به سوی قوم برگشت مونس ایشان گردید.[۸] قبر وی هم اکنون در نزدیک کوفه، در کنار شط، به نام مرقد یونس معروف است.[۹] رسالت حضرت یونس(علیهالسلام)[۱۰]شهر نینوا در منطقه موصل (در عراق کنونی) پایتخت دولت آشوریان به شمار میرفت، این دولت قدرت و استیلای خود را بر بیشتر کشورهای اسیا گسترش داد. نینوا در آن دوران، از غنیترین و بزرگترین شهرهای مشرق زمین محسوب میگشت و دارای جمعیتی بیش از صد هزار نفر بود.[۱۱] فراونی نعمت و ثروت بی حد و حصر، مردم آن سامان را به وسیله انجام کارهای ناروا و گناهانشان به ورطه گمراهی کشاند، از طرفی مردم نینوا بت پرست بوده و به خدای متعال ایمان نمیآوردند. خداوند یونس(علیهالسلام) را به سوی آنان فرستاد. یونس(علیهالسلام) در سی سالگی به نینوا رفته و دعوتش را آغاز نمود. آنها را به ایمان به خدا و توبه و بازگشت از گناهانشان دعوت میفرمود: ولی آنان بر انجام کارهای خود پافشاری کرده و دعوت وی را نمیپذیرفتند، سی و سه سال از آغاز دعوتش گذشت، اما هیچکس جز دو نفر به او ایمان نیاوردند، یکی از آن دو نفر دوست قدیمی یونس(علیهالسلام) و از دانشمندان و خاندان علم و نبوت به نام «روبیل» و دیگری عابد و زاهدی به نام «ملیخا» بود. هنگامی که دعوت یونس(علیهالسلام) در مورد قومش به هدف دلخواه نرسید و آنها همچنان بر بیایمانی خود پافشاری کردند، آن حضرت کاسه صبرش لبریز شد و تصمیم گرفت مردمش را مورد نفرین خویش قرار دهد. «روبیل» به آن حضرت میگفت: قومت را نفرین مکن، زیرا که خداوند هلاکت آنها را نمیپسندد، ولی «ملیخای» عابد با تصمیم یونس(علیهالسلام) هم عقیده بود، و میگفت: نفرین کن بر ایشان. آن حضرت سخن «ملیخا» را قبول کرد و آنها را نفرین نمود. حق تعالی وحی فرستاد به سوی او که عذاب خواهم فرستاد بر ایشان، در فلان سال و فلان ماه و فلان روز، چون وقت آن وعده نزدیک شد، یونس(علیهالسلام) با «ملیخا» از شهر خارج شدند، ولی «روبیل» در میان مردم شهرش ماند، چون روز نزول عذاب شد، به مردم گفت: فزع و استغاثه کنید به سوی خدا، شاید که بر شما رحم فرموده و عذاب را از شما برگرداند.گفتند: چگونه فزع کنیم، گفت: بیرون روید به سوی بیابان و فرزندان را از زنان جدا کنید و میان شترها و گاوها و گوسفندان و فرزندان آنها جدایی بیندازید و گریه کنید و دعا کنید، همه از شهر بیرون رفتند و چنین کردند، خداوند نزول عذاب قطعی را از آنان مرتفع ساخت. کمی بعد از ساعت موعود، یونس(علیهالسلام) به میان شهر بازگشت که نحوه هلاکت مردم را بنگرد، اما با کمال تعجب مشاهده کرد کشاورزان در مزارع خویش مشغول کار هستند و اوضاع و احوال شهر بسیار عادی به نظر میرسد. یونس(علیهالسلام) از آنها پرسید که چگونه شد احوال قوم یونس(علیهالسلام)؟ (ایشان نشناختند او را) یکی از افراد قوم که یونس(علیهالسلام) را شناخته بود به او گفت: یونس(علیهالسلام) قومش را نفرین کرد دعای او مستجاب شد، عذاب بر آنها نازل شد، پس ایشان جمع شدند و گریستند و دعا کردند و خدا رحم کرد ایشان را، و عذاب را از ایشان برگردانید و برکوهها متفرق کرد، اکنون ایشان به دنبال یونس(علیهالسلام) هستند، که او را پیدا کنند، تا به او ایمان آورند. قرار گرفتن یونس(علیهالسلام) در شکم ماهییونس(علیهالسلام) با شنیدن این سخن خشمگین شد و بدون اذن پروردگارش شهر را ترک کرد و رفت تا به کنار دریایی رسید، کشتیای را دید که پر از مسافر و بار است و میخواهد برود، پس یونس(علیهالسلام) تقاضا کرد که او را سوار کشتی کنند، به او جا دادند، او سوار کشتی شد.[۱۲] کشتی حرکت کرد، در وسط دریا ناگاه ماهی بزرگی سر راه کشتی را گرفت، در حالی که دهان باز کرده بود، گویی غذایی میطلبید، چون آن حضرت ماهی را دید ترسید، به عقب کشتی آمد، ماهی نیز به جانب عقب کشتی آمد، تا اینکه کار بر اهل کشتی تنگ شد. سرنشینان کشتی گفتند: به نظر می رسد گناهکاری در میان ما باشد که باید طعمه ماهی گردد، سپس آنها تصمیم گرفتند میان خود قرعه کشیده، تا به نام هر کس اصابت نمود، او را از کشتی بیرون اندازند. قرعه به نام یونس(علیهالسلام) درآمد.[۱۳] حتی سه بار قرعه زدند، هر سه بار به نام یونس(علیهالسلام) اصابت نمود. یونس را به دریا افکندند، آن ماهی بزرگ او را بلعید. زمانی که ماهی یونس(علیهالسلام) را در کام خود فرو برد، خداوند به آن حیوان الهام فرمود، که به یونس(علیهالسلام) آسیبی نرساند، یونس(علیهالسلام) در شکم ماهی که جای گرفت پنداشت از دنیا رفته است، لذا اعضای بدنش را حرکت داد، دانست که زنده است. از این رو به سجده افتاد و عرضه داشت: پروردگارا! جایگاهی برای پرستشت برگزیدم، که کسی در چنین جایی تو را ستایش نکرده است.سپس چند روز همچنان در شکم ماهی به سر برد و پیوسته به ذکر و ستایش پروردگار میپرداخت، پس از آنبه عظمت الهی اعتراف کرد، و اقرار نمود در کاری که از او سر زده به خود ستم روا داشته است. خداوند دعایش را مستجاب کرد و توبهاش را پذیرفت.[۱۴] و به ماهی فرمان داد تا یونس(علیه السلام) را به ساحل ببرد و او را به بیرن دریا بیفکند. یونس(علیهالسلام) در حالتی از بیماری و خستگی، از شکم ماهی خارج شد. خداوند درختی با سایه گسترده از نوع کدو بالای سرش رویانید، که آن را میمکید مانند شیر از پستان، و در سایه آن به سر میبرد. موهایش، همه ریخته بود و پوستش نازک شده بود و تسبیح خدا میگفت و ذکر خدا میکرد در شب و روز. چون بدنش قوت یافت و محکم شد و سلامتی خود را باز یافت، خدا کرمی را فرستاد که ریشه درخت کدو را بخورد و آن درخت خشک شد. خشک شدن آن درخت برای یونس( علیه السلام) بسیار سخت و رنج آور بود و او را محزون نمود. خداوند به او وحی کرد: چرا محزون هستی؟ او عرض کرد: این درخت برای من سایه تشکیل میداد کرمی را بر آن مسلط کردی، ریشهاش را خورد و خشک گردید. خداوند فرمود: تو از خشک شدن یک درختی که، نه آن را کاشتی و نه به آن آب دادی غمگین شدی، ولی از نزول عذاب بر صد هزار نفر یا بیشتر محزون نشدی، اکنون بدان که اهل نینوا ایمان آوردهاند و راه تقوی پیش گرفتند و عذاب از آنها رفع گردید، به سوی آنها برو.یونس(علیهالسلام) متوجه خطای خود شد و عرض کرد: «یا رب عفوک عفوک»، سپس به سوی نینوا حرکت کرد، وقتی به نزدیک نینوا رسید، خجالت کشید که وارد شهر شود، چوپانی را دید نزد او رفت و به او فرمود: برو نزد مردم نینوا و به آنها خبر بده که یونس(علیهالسلام) به سوی شما میآید. چوپان به یونس(علیهالسلام) گفت: آیا دروغ میگویی؟ آیا حیا نمیکنی؟ یونس(علیهالسلام) در دریا غرق شد و از بین رفت. به درخواست یونس(علیهالسلام) گوسفندی بازبان گویا گواهی داد که او یونس(علیه السلام) است. چوپان یقین پیدا کرد، با شتاب به نینوا رفت، و ورود یونس(علیهالسلام) را به مردم خبر داد، مردم که هرگز چنین خبری را باور نمیکردند، چوپان را دستگیر کرده و تصمیم گرفتند تا او را بزنند. او گفت: من برای صدق خبری که آوردم برهان دارم. گفتند: برهان تو چیست؟ جواب داد: برهان من این است که این گوسفند گواهی میدهد. همان گوسفند با زبان گویا گواهی داد، مردم به راستی آن خبر اطمینان یافتند. به استقبال حضرت یونس(علیهالسلام) آمدند و آن حضرت را با احترام وارد نینوا نمودند و به او ایمان آوردند و در راه ایمان به خوبی استوار ماندند و سالها تحت رهبری و راهنماییهای حضرت یونس(علیهالسلام) به زندگی خود ادامه دادند. مدت غیبت یونس(علیهالسلام) از میان قومشحضرت یونس(علیهالسلام) چهار هفته (بیست و هشت روز) از قوم خود غایب گردید، هفت روز هنگام رفتن به سوی دریا به طول انجامید، همچنین مدت یک هفته را در میان شکم ماهی سپری کرد و یک هفته را نیز در بیابان زیر سایه کدو گذرانید و یک هفته را هم صرف بازگشت مجدد به شهرش نمود.[۱۵] اندیشه قم/گردآوری:گروه قرآن سایت تبیان زنجان [۱] - قاموس قرآن: ج ۷، ص ۲۷۵ – سور و آیاتی که نام یونس در آنها ذکر شده است عبارتند از: نساء، آیه ۱۶۳ – انعام، آیه ۸۶ – یونس، آیه ۹۸ – صافات، آیه ۱۳۹. [۲] - سوره انبیاء: آیه ۸۷ – سوره قلم: آیه ۴۸ – سوره صافات، آیه ۱۴۲. [۳] - دائره المعارف: ج ۱۰، ص ۱۰۵۵ (ماده یونس). [۴] - ارشاد القلوب: ج ۱، ص ۳۱۲ – حیوه القلوب: ج ۱، ص ۴۶۵ – تنبیه الخواطر: ج ۱، ص ۱۸. [۵] - قصص قرآن یا تاریخ انبیاء سلف: ج ۳، ص ۳۹۷. [۶] - تاریخ انبیاء: ص ۶۸۶ – و بعضی او را از نوادگان حضرت ابراهیم(علیهالسلام) دانستهاند (تفسیر الوسی: ج ۷، ص ۱۸۴). [۷] - قاموس قرآن: ج ۷، ص ۲۷۵ – دائره المعارف قرآن کریم: ص ۶۷۲. [۸] - حیوه القلوب: ج ۱، ص ۴۵۹. [۹] - قصههای قرآن: ص ۳۵۴. [۱۰] - ر.ک: بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۳۸۴ به بعد – حیوه القلوب: ج ۱، ص ۳۵۷ به بعد – تفسیر قمی: ج ۱، ص ۳۱۷ – تفسیر برهان: ج ۴، ص ۳۵ – تفسیر عیاشی: ج ۲، ص ۱۳۶. [۱۱] - سوره صافات، آیه ۱۴۷. [۱۲] - سوره صافات، آیات ۱۳۹-۱۴۰. [۱۳] - سوره صافات، آیه ۱۴۱. [۱۴] - سوره انبیاء، آیات ۸۷-۸۸. [۱۵] - تفسیر عیاشی: ج ۲، ص ۱۳۵ – بحارالانوار:ج ۱۴، ص ۳۹۸.
:: موضوعات مرتبط: داستان پیامبران الهی , , :: برچسبها: حضرت یونس(علیهالسلام) , :: بازدید از این مطلب : 829 نوشته شده توسط : علیرضا نساروند
حضرت یحیی(علیهالسلام) یکی از پیامبران بنی اسرائیل
با عنایت از خداوند جهان حال از یحیی برگویم داستان خواست چون آن زکریا از خدا نزد محراب و مناجات و دعا تا خدای عزیز و دادگر بخشد او را از کرامت یک پسر کرد یزدان هم دعایش مستجاب داد فرزندی همه خیر و صواب نام او را هم خدا یحیی نهاد اهل زهد و اهل ایمان و سداد حضرت یحیی(علیهالسلام)[۱] یکی از پیامبران بنی اسرائیل است، که نام مبارکش پنج بار در قرآن مجید آمده است.[۲] وی پنج هزار و پانصد و هشتاد و پنج سال بعد از هبوط آدم(علیهالسلام) متولد شد. نام پدرش «زکریا بن برخیا» و نام مادرش «اشیاع» از نوادگان حضرت یعقوب(علیهالسلام) میباشد.[۳] چنانکه قبلا ذکر شد او در اثر دعای پدرش، که از خدا فرزند خواست، متولد گردید. ولادتش خارق عادت بود، زیرا زکریا(علیهالسلام) در آن موقع پیر وناتوان و زنش فرتوت و نازا بود.[۴] در اینکه چرا یحیی(علیهالسلام) را بدین نام خواندهاند؟ اختلاف نظر وجود دارد، بعضی میگویند، چون خداوند نازایی مادرش را به وسیله تولد او شفا بخشید او را یحیی نامیدند. عدهای میگویند: خداوند قلب او را به وسیله ایمان زنده کرد و گروهی دیگر معتقدند: چون خداوند قلب او را به وسیله نبوت زنده و شاداب فرمود.[۵]یحیی(علیهالسلام) اولین کسی است که به این اسم نامیده شد و احدی قبل از او، بدین اسم نامیده نشده است.[۶] سرانجام پس از سی سال زندگانی شهید شد،[۷] و در مسجد جامع آموی دمشق دفن شد.[۸] پیامبری یحیی(علیهالسلام) و ویژگیهای ویحضرت یحیی(علیهالسلام) در کودکی به مقام نبوت رسید و این از امتیازات اوست،چون اولین کسی بود که در سنین کودکی به پیامبری رسید. پروردگار عالم به او دستور داد:که با قوت و قدرت، احکام تورات را در میان مردم اجرا کند.[۹] لذا وی پس از پدر بزرگوارش زمام رسالت را به عهده گرفته و در تعمیم و گسترش آیینش از هیچ تلاشی مضایقه نکرد. او مروج آیین موسی(علیهالسلام)بود، وقتی که عیسی،[۱۰] به مقام نبوت رسید به او ایمان آورد و مروج آیین حضرت مسیح(علیهالسلام) گردید.[۱۱] یحیی(علیهالسلام) بر اثر پاکزیستی و رابطه تنگاتنگ با خدا، مقامش به جایی رسید که خداوند او را به داشتن شش خصلت برجسته ستوده و سپس بر او سلام میکند.[۱۲] او در همان کودکی از پارسایان و شایستگان و صلحا بود،[۱۳] و هرگز دلبستگی به دنیا نداشت، او در عصر پدرش زکریا(علیهالسلام) به مسجد بیت المقدس وارد شد و احبار و رهبانان (علمای یهود) بیت المقدس را در لباسها و شب کلاههای بلند پشمینه مشاهد کرد، که با وضع دلخراشی خود را به دیوار مسجد بستهاند و مشغول عبادت هستند. یحیی(علیهالسلام) با دیدن آن منظره نزد مادرش آمده و از او خواست تا برای او نیز جامهای همانند آنان تهیه نماید تا به بیت المقدس درآمده و همراه علمای عابد بنی اسرائیل به عبادت و ریاضت مشغول باشد.ابتدا پدرش زکریا(علیهالسلام) با خواست او مخالفت ورزید چرا که عقیده داشت، او هنوز بسیار خردسال است، اما یحیی(علیهالسلام) از پدرش پرسید: آیا کسانی کوچکتر از من، دیده از این جهان فرو نبستهاند؟ حضرت زکریا(علیهالسلام) که شوق فرزندش را دید از همسرش خواست، تا برای او لباسی همانند رهبانان تهیه نماید، مدتی از عبادت یحیی(علیهالسلام) در بیتالمقدس گذشت، تا آنکه از شدت عبادت و شب زندهداری به استخوان پارهای تبدیل گشت... .[۱۴] یحیی(علیهالسلام) شهید راه امر به معروف و نهی از منکرقرآن مجید درباره شهادت یحیی(علیهالسلام) چیزی نگفته است، ولی روایات مختلفی در این زمینه وارد شده.[۱۵] از جمله نوشتهاند: هیرودیس حاکم و پادشاه فلسطین(بیت المقدس) عاشق «هیرودیا» دختر برادرش شد،[۱۶] و تصمیم گرفت با وی ازدواج کنند. اقوام و خویشان او به این کار راضی بودند. این خبر به یحیی(علیهالسلام) رسید، وی اعلام کرد که: «این کار حرام و باطل و بر خلاف دستور تورات است.» و شروع به مبارزه کرد. فتوای او دهان به دهان به همه رسید، هیرودیا پس از شنیدن این مطلب، طوری دل هیرودیس را ربود، که او را وادار به قتل یحیی(علیهالسلام) کرد، به دستور شاه حضرت یحیی (علیهالسلام) را سر بریدند و سرش را پیش «هیرودیس» و معشوقهاش «هیرودیا» آوردند.[۱۷] وقتی که سر مقدس یحیی(علیهالسلام) را از بدن جدا نمودند، قطرهای از خونش به زمین ریخت و هر چه خاک بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاک بیرون میآمد و تلی از خاک به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلی سرخ دیده میشد. طولی نکشید که «بخت النصر»[۱۸] قیام کرد و بر بنی اسرائیل مسلط شد از سبب جوشیدن خون پرسید؟ هیچ کس ندانست، گفتند: مردی پیر هست او میداند. چون او را طلبید و از او پرسید، او از پدر و جد خود قصه حضرت یحیی(علیهالسلام) را نقل کرد و گفت: مدتی قبل، پادشاه این منطقه حضرت یحیی (علیهالسلام) را کشت و سرش را از بدن جدا کرد، خون او به زمین چکیده و همچنان آن خون میجوشد. بخت النصر گفت: آنقدر از مردم اینجا بکشم تا خون از جوشیدن باز ایستد. دستور داد هفتاد هزار نفر را بر روی آن خون کشتند، تا خون از جوشیدن ایستاد.[۱۹] محل دفن حضرت یحیی(علیهالسلام) اکنون سر مبارک حضرت یحیی(علیهالسلام) در داخل شبستان مسجد اموی شام (مسجد جامع دمشق) در نیمه شرقی آن قرار گرفته و مقام شریف به صورت مربع و بر بالای مقام، گنبدی سبز رنگ نصب گردیده است. در حالی که بدن مبارکش در حوالی دمشق در محلی به نام «زبدانی» در مسجد «دلم» مدفون میباشد.[۲۰] در آثار این مصیبت بزرگ آمده است: که زمین و آسمان و ملائکه بر شهادت یحیی (علیه السلام) چهل شبانه روز گریان شد، و خورشید نیز به مدت چهل روز در هالهای از سرخی خون، طلوع و افول میکرد، همانطوری که در شهادت امام حسین (علیهالسلام) چنین بود.[۲۱] اندیشه قم/گردآوری:گروه قرآن سایت تبیان زنجان [۱] - واژه یحیی از ماده حیات به معنی «زنده میماند» است، که به عنوان اسم برای این پیامبر بزرگ انتخاب شده و منظور از آن زندگی، هم زندگی مادی و هم معنوی در پرتو ایمان و مقام نبوت و ارتباط با خداست (تفسیر نمونه: ج ۲، ص ۳۰۳). [۲] - قاموس قرآن: ج ۲،ص ۱۹۵ – سور و آیاتی که نام یحیی(علیهالسلام) در آنها ذکر شده است عبارتند از: آل عمران، آیه ۳۹ – انعام، آیه ۸۵ – مریم، آیات ۶ و ۱۱ – انبیاء، آیه ۹۰. [۳] - ریاحین الشریعه: ج ۲،ص ۲۷۵ – تفسیر نمونه: ج ۱۳، ص ۱۴. [۴] - سورههای آل عمران، آیه ۴۰ – مریم، آیات ۵ و ۸. [۵] - مجمع البیان: ج ۳، ص ۷۲. [۶] - سوره مریم، آیه ۷ – مجمع البیان: ج ۳، ص ۷۳ – بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۱۸۲. [۷] - تاریخ انبیاء: ص ۸۷۱. [۸] - قصص قرآن یا تاریخ انبیاء: ج ۲، ص ۲۸۸. [۹] - سوره مریم،آیه ۱۲. [۱۰] - حضرت یحیی(علیهالسلام) پسر خاله حضرت مریم(علیهالسلام) مادر عیسی(علیهالسلام) بود، که شش ماه یا سه سال از حضرت عیسی(علیهالسلام) بزرگتر بود. (بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۱۸۹). [۱۱] - یحیی(علیهالسلام) در سن سه سالگی به مسیح(علیهالسلام) ایمان آورد و او اولین کسی بود که به عیسی(علیهالسلام) ایمان آورد. (تاریخ کامل: ج ۱، ص ۲۹۹). [۱۲] - سوره مریم، آیه ۱۲-۱۵. [۱۳] - سورههای آل عمران، آیه ۳۹ – انعام، آیه ۹۵. [۱۴] - قصص الانبیاء: ص ۵۶۲ – بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۱۶۵ – حیوه القلوب: ج ۱، ص ۳۸۳. [۱۵] - حیوه القلوب: ج ۱م ص ۳۸۶ – بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۱۸۱. [۱۶] - نام برادرش فیلبوس بود که دختری به نام «هیرودیا» داشت، پس از آنکه فیلبوس از دنیا رفت، هیرودیس با همسر برادرش ازدواج کرد، سپس عاشق هیرودیا دختر برادرش نیز شد(قصههای قرآن، ص ۴۱۶). [۱۷] - قاموس قرآن: ج ۲، ص ۲۱۶ – تفسیر نمونه: ج ۱۳، ص ۳۰. [۱۸] - او یکی از یاغیان آن عصر بود، با اراذل و اوباش که همراه او بودند شورش کرد و شام و منطقه بیت المقدس و فلسطین را تصرف کرد و ظلم زیادی نمود و سرانجام به دست یک غلام ایرانی به درک واصل شد و مردم از شرش نجات یافتند. [۱۹] - حیوه القلوب: ج ۱، ص ۳۸۶ – بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۱۸۲. [۲۰] - سیمای زینب کبری: ص ۱۵۰. [۲۱] - بحارالانوار: ج ۴۵، ص ۲۰۱، ۲۱۰، ۲۱۹ و ج ۱۴،ص ۱۸۲.
:: موضوعات مرتبط: داستان پیامبران الهی , , :: برچسبها: حضرت یحیی(علیهالسلام) , یکی از پیامبران , بنی اسرائیل , :: بازدید از این مطلب : 701 نوشته شده توسط : علیرضا نساروند
متانت وعفّت بیان قرآن در داستان یوسف(ع) و زلیخاقرآن صحنه هاى حساس داستان یوسف و زلیخا را چگونه بیان کرده است؟ از شگفتى هاى قرآن و از نشانه هاى اعجاز آن، این است که هیچ گونه تعبیر زننده، رکیک، ناموزون، مبتذل و دور از عفت بیان، در آن وجود ندارد، و ابداً متناسب طرز تعبیرات یک فرد عادى درس نخوانده و پرورش یافته در محیط جهل و نادانى نیست، با این که سخنان هر کس، متناسب و هم رنگ افکار و محیط اوست. در میان تمام سرگذشت هائى که قرآن نقل کرده، یک داستان واقعى عشقى، وجود دارد و آن داستان یوسف و همسر عزیز مصر است. داستانى که از عشق سوزان و آتشین یک زن زیباى هوس آلود، با جوانى ماهرو و پاکدل سخن مى گوید. گویندگان و نویسندگان، هنگامى که با این گونه صحنه ها روبرو مى شوند، یا ناچارند براى ترسیم چهره قهرمانان و صحنه هاى اصلى داستان، جلو زبان یا قلم را رها نموده و به اصطلاح حق سخن را ادا کنند ـ گو این که هزار گونه تعبیرات تحریک آمیز، یا زننده و غیر اخلاقى به میان آید ـ و یا مجبور مى شوند براى حفظ نزاکت و عفت زبان و قلم، پاره اى از صحنه ها را در پرده اى از ابهام بپیچند، و به خوانندگان و شنوندگان ـ به طور سربسته ـ تحویل دهند! گ وینده و نویسنده هر قدر مهارت داشته باشد، غالباً گرفتار یکى از این دو اشکال مى شود. آیا مى توان باور کرد فردى درس نخوانده، ترسیم دقیق و کاملى از باریکترین و حساس ترین فصول چنین عشق شورانگیزى بنماید، بدون این که کوچک ترین تعبیر تحریک آمیز و دور از عفتى به کار برد. ولى قرآن در ترسیم صحنه هاى حساس این داستان، به طرز شگفت انگیزى «دقت در بیان» را با «متانت و عفت» به هم آمیخته، و بدون این که از ذکر وقایع چشم بپوشد و اظهار عجز کند، تمام اصول اخلاق و عفت را نیز به کار بسته است. مى دانیم از همه صحنه هاى این داستان، حساس تر شرح ماجراى آن «خلوتگاه عشق» است که «ابتکار» و «هوس» همسر عزیز مصر، دست به دست هم دادند و آن را به وجود آوردند. قرآن در شرح این ماجرا همه گفتنى ها را گفته، اما کوچک ترین انحرافى از اصول عفت سخن، پیدا نکرده است، آنجا که مى گوید: وَ راوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لایُفْلِحُ الظّالِمُون: «و بانوئى که یوسف در خانه او بود، از وى تقاضا و خواهش کامجوئى کرد، تمام درها را بست و گفت: بشتاب به سوى آنچه براى تو مهیا شده، گفت: از این کار به خدا پناه مى برم، او (عزیز مصر) بزرگ و صاحب من است، مرا گرامى داشته، مسلماً ظالمان (و آلودگان) رستگار نخواهند شد».(1) نکات قابل دقت در این آیه:1 ـ کلمه «راوَد» در جائى به کار برده مى شود، که کسى با اصرار آمیخته به نرمش و ملایمت چیزى را از کسى بخواهد (اما همسر عزیز مصر چه چیز از یوسف خواسته بود) چون روشن بوده، قرآن به همین کنایه واضح قناعت نموده و نامى از آن نبرده است. 2 ـ قرآن در اینجا حتى تعبیر «إِمْرَأَةُ الْعَزِیز» (یعنى همسر عزیز مصر) را به کار نمى برد، بلکه مى گوید: الَّتی هُوَ فی بَیْتِها: «بانوئى که یوسف در خانه او بود» تا به پرده پوشى و عفت بیان نزدیک تر باشد، ضمناً با این تعبیر، حسّ حق شناسى یوسف را نیز مجسم ساخته، همان طور که مشکلات یوسف را در عدم تسلیم در برابر چنین کسى که زندگى او در اختیار وى مى باشد مجسم مى کند. 3 ـ «غَلَّقَتِ الأَبْوابَ» که معنى مبالغه را مى رساند و دلالت مى کند: تمام درها را به شدت بست، و این ترسیمى از آن صحنه هیجان انگیز است. 4 ـ جمله «قالَتْ هَیْتَ لَکَ» که معنى آن «بشتاب به سوى آنچه براى تو مهیاست» یا «بیا که من در اختیار توام» آخرین سخن از زبان همسر عزیز براى رسیدن به وصال یوسف است، ولى در عبارتى سنگین، پرمتانت و پر معنى و بدون هیچ گونه جنبه تحریک آمیز و بدآموز. 5 ـ جمله «مَعاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ» که یوسف در پاسخ دعوت آن زن زیباى افسونگر گفت، به گفته اکثر مفسران به این معنى است: پناه به خدا مى برم، عزیز مصر همسر تو، بزرگ و صاحب من است و به من احترام مى گذارد، و اعتماد نموده، چگونه به او خیانت کنم؟ این کار هم خیانت است و هم ظلم و ستم «إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظّالِمُون» و به این ترتیب، کوشش یوسف را براى بیدار ساختن عواطف انسانى همسر عزیز مصر تشریح مى کند.(2)
:: موضوعات مرتبط: داستان پیامبران الهی , , :: برچسبها: متانت وعفّت بیان قرآن در داستان یوسف(ع) و زلیخا , :: بازدید از این مطلب : 1047 نوشته شده توسط : علیرضا نساروند
کارهاى عجیب حضرت خضر(علیه السلام)
سؤال: ماجراهاى سه گانه حضرت خضر(علیه السلام) چه توجیهى مى تواند داشته باشد؟ جواب: مهمترین مسأله اى که دانشمندان بزرگ را در داستان موسى(علیه السلام) و خضر به خود مشغول ساخته، ماجراهاى سه گانه اى است که این مرد عالم در برابر موسى(علیه السلام) انجام داد، موسى(علیه السلام) چون از باطن امر، آگاه نبود، زبان به اعتراض گشود، ولى بعداً که توضیحات استاد را شنید قانع شد. در هنگام مطالعه این داستان ممکن است این سؤالات پیش بیایدکه: آیا واقعاً مى توان اموال کسى را بدون اجازه او معیوب کرد، به خاطر آن که غاصبى آن را تصاحب نکند؟ و آیا مى توان نوجوانى را به خاطر کارى که در آینده انجام مى دهد مجازات کرد؟! و آیا لزومى دارد براى حفظ مال کسى مجاناً زحمت کشید و بیگارى کرد؟! در پاسخ این سؤالها باید گفت:ما در این جهان، داراى دو نظام هستیم: «نظام تکوین» و «نظام تشریع» گر چه این دو نظام، در اصول کلّى هماهنگ اند، ولى گاه مى شود: در جزئیات از هم جدا مى شوند. مثلاً، خداوند براى آزمایش بندگان، آنها را مبتلا به «خوف» (ناامنى) و «نقص اموال و ثمرات» از بین رفتن نفوس و عزیزان مى کند، تا معلوم شود چه اشخاصى در برابر این حوادث صابر و شکیبا هستند. آیا هیچ فقیهى و یا حتى پیامبرى مى تواند اقدام به چنین کارى بکند؟ یعنى اموال، نفوس، ثمرات و امنیت را از بین ببرد، تا مردم آزمایش شوند؟ و یا این که: خداوند بعضى از پیامبران و بندگان صالح خود را به عنوان هشدار و تربیت در برابر ترک اولى، گرفتار مصیبت هاى عظیم مى نمود، همچون مصیبت «یعقوب»(علیه السلام)به خاطر کم توجهى به بعضى از مستمندان، و یا ناراحتى «یونس»(علیه السلام) به خاطر یک ترک اولاى کوچک. آیا کسى حق دارد، به عنوان مجازات و کیفر، اقدام به چنین کارى کند؟و یا این که: مى بینیم گاهى خداوند نعمتى را از انسان به خاطر ناشکرى مى گیرد، مثلاً شکر اموال را به جاى نیاورده اموالش در دریا غرق مى شود، و یا شکرانه سلامتى را به جا نیاورده، خدا سلامت را از او مى گیرد. آیا از نظر فقهى و قوانین تشریعى، کسى مى تواند به خاطر ناشکرى، اموال دیگرى را نابود کند و سلامت را مبدّل به بیمارى؟ نظیر این مثال ها فراوان است، و مجموعاً نشان مى دهد: جهان آفرینش مخصوصاً آفرینش انسان، بر این نظام احسن استوار است که خداوند براى این که: انسان راه تکامل را بپیماید، قوانین و مقرراتى براى او از نظر تکوین قرار داده که تخلف از آنها عکس العمل هاى مختلفى دارد.در حالى که از نظر قانون شرع، نمى توانیم همه آنها را در چارچوب این قوانین بریزیم. فى المثل، طبیب مى تواند، انگشت انسانى را به خاطر این که: زهر به قلب او سرایت نکند قطع نماید. ولى آیا هیچ کس مى تواند انگشت انسانى را براى پرورش صبر و شکیبائى در او، و یا به خاطر کفران نعمت، قطع نماید؟! (در حالى که مسلماً خدا مى تواند چنین کارى را بکند; چرا که موافق نظام احسن است). حال که ثابت شد، ما دو نظام داریم و خداوند حاکم بر هر دو نظام است، هیچ مانعى ندارد: خداوند گروهى را مأمور پیاده کردن نظام تشریع کند، و گروهى از فرشتگان یا بعضى از انسان ها (همچون خضر) را مأمور پیاده کردن نظام تکوین نماند (دقت کنید). از نظر نظام تکوین الهى، هیچ مانعى ندارد که خداوند حتى کودک نابالغى را گرفتار حادثه اى کند و در آن حادثه، جان بسپارد; چرا که وجودش در آینده ممکن است خطرات بزرگى به بار آورد، همان گونه که گاهى ماندن این اشخاص داراى مصالحى مانند آزمایش و امتحان و امثال اینها است. و نیز هیچ مانعى ندارد خداوند شخصى را امروز به بیمارى سختى گرفتار کند به طورى که نتواند از خانه بیرون برود; چرا که مى داند اگر از خانه بیرون رود حادثه خطرناکى پیش خواهد آمد، و او را لایق مى داند که از آن خطر برهاند.و به تعبیر دیگر، گروهى از مأموران خدا در این عالم، مأمور به باطنند. و گروهى مأمور به ظاهر، آنها که مأمور به باطنند، ضوابط، اصول و برنامه هائى مخصوص به خود دارند، همان گونه که مأموران به ظاهر براى خود اصول و ضوابط خاصى دارند. درست است که خط کلّى این دو برنامه، هر دو انسان را به سمت کمال مى برد، و از این نظر هماهنگ اند، ولى گاهى در جزئیات مانند مثال هاى بالا از هم جدا مى شوند. البته، بدون شک در هیچ یک از دو خط، هیچ کس نمى تواند خودسرانه اقدامى کند، بلکه، باید از طرف مالک و حاکم حقیقى مجاز باشد، لذا «خضر» با صراحت این حقیقت را بیان کرده گفت: ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی: «من هرگز پیش خود این کار را انجام ندادم». بلکه درست طبق یک برنامه الهى، ضابطه و خطى که به من داده شده است، گام برمى دارم. و این که: مى بینیم موسى(علیه السلام) تاب تحمل کارهاى خضر را نداشت به خاطر همین بود که خط مأموریت او از خط مأموریت خضر جدا بود، لذا، هر بار مشاهده مى کرد گامش بر خلاف ظواهر قانون شرع است، فریاد اعتراضش بلند مى شد، ولى خضر با خونسردى به راه خود ادامه مى داد، و چون این دو رهبر بزرگ الهى به خاطر مأموریت هاى متفاوت نمى توانستند براى همیشه با هم زندگى کنند «هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ» را گفت.(1)
:: موضوعات مرتبط: داستان پیامبران الهی , , :: برچسبها: کارهاى عجیب حضرت خضر(علیه السلام) , :: بازدید از این مطلب : 2662 نوشته شده توسط : علیرضا نساروند
داستان ايوب پیامبر(ع)
ايوب، پيامبر بزرگوار خدا، مردي بود که همه چيز را تمام داشت؛ هم پيامبر الهي بود، هم از مال و خواسته کافي بهره مند بود و هم فرزندان برومند و رشيد و همسري زيبا و مهربان داشت و بيش از همه و پيش از همه، بنده تمام عيار خدا بود. هيچ حرکتي از او بي رضايت الهي و توجه به خداوند سر نمي زد. خويشتن را چون ماهي در بي کران آب، غرقه نعمت هاي خداوندي مي دانست و هر نفسي که برمي آورد تسبيح حق مي گفت و در هر قدمي که برمي داشت دانه شکري مي کاشت. چندان که فرشتگان الهي او را تمجيد و بزرگ داشت مي کردند، شيطان را برآشفته مي ساخت و آتش کينه و شرار حقد در او زبانه مي کشيد. زيرا او نمي توانست ببيند که فرشتگان الهي ايوب را به نيکي ياد مي کنند و او را بنده بسيار خوب خدا و مقرب و محبوب او مي شمارند. شيطان از فرصتي که پروردگار تا روز رستاخيز به او عنايت کرده بود سوء استفاده کرد و با بي شرمي تمام به عرض بارگاه ربوبي رساند که: از بارگاه ربوبي به او پاسخ داده شد که: - ما بنده خود را بهتر مي شناسيم، اما به تو فرصت مي دهيم تا ايوب آزموده شود، اختيار همه اموال را به تو سپرديم، هر چه خواهي کن! شيطان که از شادي سر از پا نمي شناخت، همراه با ايادي خود يک روز آتش در همه دارايي هاي ايوب کشيد و ايوب چنان مستمند شد که به روزي روزانه خود نيز دست نمي يافت. اما شيطان با شگفتي دريافت که اين مرد خوب خدا نه تنها ذره اي ناسپاسي نمي کند بلکه بر شکر و بندگي مي افزايد. شيطان دوباره دام مکر گسترد و به عرض دستگاه ربوبي رساند که: - پروردگارا! ايوب فرزندان رشيد و برومندي دارد که همه زن و خواسته و خانه و مأواي خوب دارند و او به آنان دل گرم است. وگرنه چنين در بندگي مبالغت نمي کرد. دوباره از ملکوت الهي پاسخ آمد که: - اي رانده وامانده! ايوب را ما بهتر از هر کس مي شناسيم، اما باز تو فرصت آزمايش او را مي دهيم. اينک اختيار جان فرزندان او جمله در دست توست، هر چه خواهي کن! شيطان که چون هميشه درمانده شده بود و در خشم و تنگ دلي مي سوخت، باز به درگاه الهي عرضه داشت که: - پروردگارا! ايوب با آن که سني دارد اما از نعمت سلامت کامل برخوردار است و اظهار بندگي او از سر ترس است، زيرا بيم آن دارد که اگر تو را سپاس نگويد سلامت او را بازستاني؛ چنين نيست که تو را از ژرفاي جان بندگي کند. باز از سوي خداوند پاسخ رسيد که: - اي گمراه! اگر چه نه چنين است که مي گويي، اما اين آخرين فرصت توست. اختيار سلامت ايوب با تو! منبع: داستان هاي پيامبران/نويسنده: علي موسوي گرمارودي
:: موضوعات مرتبط: داستان پیامبران الهی , , :: برچسبها: داستان ايوب پیامبر(ع) , :: بازدید از این مطلب : 787 نوشته شده توسط : علیرضا نساروند
مرقد مطهر حضرت بنیامین (ع) در لبنان
●●●●● برای ديدن عکس ها به {ادامه مطلب}مراجعه کنید ●●●●● :: موضوعات مرتبط: داستان پیامبران الهی , , :: بازدید از این مطلب : 927
نوشته شده توسط : علیرضا نساروند
آثار به جامانده از تاریخ پیامبران !!!:: موضوعات مرتبط: داستان پیامبران الهی , , :: بازدید از این مطلب : 2436
نوشته شده توسط : علیرضا نساروند
نگاهی به تاریخ و نحوه ساخت حرم امام حسین (ع)به گزارش سرویس قاب نقره برنا، یکی دیگر از نامهای کربلا «کور بابل» بوده است و معنای آن به زبان عربی یعنی مجموعهای از روستاهای بابلی. بسیاری از پژوهشگران معتقدند که کربلا به سان مادر بسیاری از روستاهایی بود که در حد فاصل شام و فرات قرار داشتهاند و نیز مادر تمدنهای بینالنهرین بوده که مرکز عبادت در آن زمان نیز تلقی میشد. این سرزمین به دلیل موقعیت آب و هوایی و حاصلخیز بودن خاکش شاهد بسیاری از اقوام مختلف در طول تاریخ بوده است که ازجمله آنان می توان به کلدانیها، تنوخیین و لخمیین و مناذره اشاره کرد. :: موضوعات مرتبط: داستان پیامبران الهی , , :: بازدید از این مطلب : 1693
|
|
موضوعات آرشیو مطالب آخرین مطالب پیوند های روزانه مطالب تصادفی مطالب پربازدید تبادل لینک هوشمند پشتیبانی LoxBlog.Com
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||